|
|
|
|
بی چتر و بی پناه 
آن شب میان همهمه ای وجود من؛ در کوچه های تنگ دلهره، نا آشنا و خیس، بی چتر و بی پناه، دیدم تو را که به دستت نشانه بود. یک ساعت مچی که زمان را به من سپرد؛
اینجا زمان به عقب نیش می زند؛ خروار های محبت کسل شدند؛ نا آشنا و غریبانه بوسه مرد.
مردی کسل؛ یک زن، که قافله او را نبرد.
او را پدر به دو تبریک و، چند خنده از سر خواهش فروخت. حالا به جای بوسه آن مرد خسته، بوسه های خواهش مردی، شکست جام بلورین بکر او.
اکنون فضیحت این شادکامگی، تقدیم می شود به عزیزان قافله؛ بر جای مانده و، در راه، خسته دل.
|
|
دوشنبه هشتم شهریور 1389
|
|
|
|
| |
|
شعری از خودم
|
|
|
تو می
توانی خشم های در هم فشرده ی مرا،
از این
زخم،
از این
درد،
از این بی
پناهی،
و از این
حصار،
در خویش
تکثیر کنی؟
چند هزار
سال از من بودنم می گذرد؛
تو کدام
آینه را جستجو می کنی؟
کدام آینه
ی بی من را؟
من در
آینه ام؛ و در پس تو.
و زنگار
آینه، من شده ام؛ و هرگز جدا نمی شوم.
|
|
شنبه یازدهم اردیبهشت 1389
|
|
|
|
| |
|
دیدار با اهل راز (دیدار با استاد ایران دررودی)
|
|
|
ایران دَرّودی نقاش برجسته معاصر ایران و جهان که به
عقیده برخی پیرو مکتب سورئالیسم است. او همچنین کارگردان، نویسنده، منتقد هنری و
استاد دانشگاه رشته تاریخ هنر است. ایران درودی از برجسته ترین و
بزرگترین چهرهای معاصر هنر نقاشی ِ ایران و جهان است. او در ۱۱ شهریور ۱۳۱۵ در
مشهد به
دنیا آمد. خانواده پدری، نسل در نسل از بازرگانان صاحب نام خراسان بودند و خانواده مادری از
بازرگانان قفقاز که
در اوایل انقلاب روسیه به ایران مهاجرت کرده بودند. وی در سال ۱۹۵۴ برای تحصیل در رشته نقاشی در دانشکده بوزار در
پاریس به
تحصیل مشغول میشود و در سالهای ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۸ به یادگیری هنر در
آموزشگاهها و دانشکدههای گونانگون پرداخت: مدرسه هنرهای زیبای پاریس (بوزار)،
مدرسه لوور پاریس، دانشکده سلطنتی بروکسل (ویترای) ، انیسیتوی آر.سی.آی نیویورک - رشته
تهیه و کارگردانی برنامههای تلویزیون خانم درودی همچنین کارگردان و تهیهکننده چند فیلم مستند و کوتاه برای تلویزیون بودهاست. درودی
در ۱۹۷۰ به درخواست دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف به تدریس تاریخ هنر در
این دانشگاه پرداخت.
 سالها بود که همسرم در فاصله ی دو نقطه سرگردان بود. همسرم بود که مرا به میهمانی او دعوت کرد و من بی آنکه بشناسمش دعوت را رد می کردم . در فاصله ی دو نقطه سالها بود که در خانه ی ما رنگ و رویش را نباخته بود و هر از چند گاهی یک یا چند نسخه از آن را در گوشه ی کتابخانه می دیدم . ولی کتاب ها برای خواندن نبود فقط برای هدیه دادن تهیه می شد.ایران دررودی برایم نام غریبی نبود ولی فاصله ام تا او به اندازه ی بعد المشرقین تا بعد المغربین بود. گذشت و این نام آشنایی کار خودش را کرد. در ماهنامه ی ایراندخت چند صفحه را به او اختصاص داده بودند. عکسش برایم یادگار تمول زنان قجری بود. چیدمان وسایل خانه اش با آن همه بوم نقاشی چسبیده به دیوار و آن همه رنگ های زنده برایم خیره کننده بود. احساس خوبی نسبت به او نداشتم و از نزدیک شدن به او هول داشتم. ولی این هول آغاز یک شناخت بود و یک زندگی نو. چند ماه گذشت و به پیشنهاد همسرم برای دیدن دکتر باستانی پاریزی به تهران رفتیم ولی مقدمات سفر برای دیدن ایران دررودی بود. آن روز نم نم بارانی می بارید و هوا بسیار لطیف بود. با آنکه آدرس را خوب بلد نبودم ولی کمتر از یک ساعت از کرج تا جلو در منزل ایران دررودی راه را پیمودم و نا گاه مقابل منزلش ایستادم. همسرم با شوق پیاده شد و من از همراهی با او اکراه داشتم. گمانم همه توهم بود و خیالم همه پوچ. زنگ در منزل استاد را به صدا در آوردم پسری با لهجه ی غریب از جانب استاد ما را پذیرفت. در ورودی خانه را که گشودم همان چیزی را دیدم که در ماهنامه ایراندخت عکس هایش را دیده بودم. همان لباس سفید سنگ دوزی شده در یک ویترین شیشه ای روبروی در ورودی. چقدر زیبا بود. همه چیز آن خانه به آدم انرژی می داد بر عکس این که خانه ی آدم پولدار ها انرژی مثبت را می گیرد. استاد آمد و همه چیز تغییر کرد. همه چیز آن خانه نه. همه فکر و خیالات من. استاد به خوبی ما را پذیرفت و سر سخن را باز کرد. گویی از سالها پیش با ما آشنا بوده. این قرار یک ساعته جایش را تا شب هنگام داد. در طول این مدت از هر دری سخن رفت. استاد بخش هایی از کتاب در فاصله ی دو نقطه را برایمان خواند: "در این کتاب با تمام هستیم هستم. با همه ضعف ها با تمامی دلهره ها و امید ها و توانها. درون من به وسعت تجربه ای است که از زندگی می شناسم. وسعت یک لحظه ی زندگی در مسیر ابدیت. تلاش می کنم که در این لحظه ی حضور، یکپارچگی از هم گسیخته ی خود را حفظ کنم تا تداوم و بقای آن با طنین صدایم در ابدیت انعکاس شود." و استاد از زندگی می گفت که جریان دارد و همه تلاش متقاعد کردن دیگران به عشق ورزیدن بود. به خوب زیستن و ایمان داشتن به یکتای جهان آفرین. ایمانی را که در وجود او یافتم در وجود کمتر عالم دینی می توان یافت. برایم بسیار جالب بود که شخصی تا این حد متوکل باشد و امید به کرامت پروردگار داشته باشد. او در های کرامت و رحمت خداوند را یافته بود. او یاری جز یارش نداشت و دلبری جر دلبرش نیافته بود. او بود که در سالهای گذشته تمام مردان فامیل را از دست داده بود و چشم فامیل همه به دستان او بود و جور همه را او می بایست کشید. و به قول خودش: "من با معجزه ی عشق بر فراز کهکشان ها پرواز کرده ام." عکس هایی از منزل استاد ایران دررودی: 






 
عکاس: امین شبانکاره |
|
پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389
|
|
|
|
| |